حسين قلى خان نظام السلطنه مافى

75

خاطرات و اسناد حسين قلى خان نظام السلطنه مافي ( فارسى )

حيدربگ بود مرا مىشناخت ، آمد احترامات لازمه كرد . من چون شب‌هاى جمعه غسل مىكردم و دعاى كميل و زيارت جامعه مىخواندم ، خواستم غسل در همان نهر آب كنم . در حينى كه لباس را مىكندم ، ملتفت شدم ساعت افتاده است . بعد از غسل و پوشيدن لباس ، سيد اسماعيل اسب چاپارخانه را گرفت و در آن تاريكى شب به محل افتادن رفت . من مشغول زيارت و دعا شدم ؛ بعد از اتمام ، مراجعت كرد ، ساعت را پيدا كرده بود . روشنى ستاره به صفحهء ساعت كه صيقلى و مدور است افتاده و سيد اسماعيل ديده و جسته بود . ورود به اصفهان به محض مراجعت او ، سوار شديم و با آن صدمه كه از افتادن بر من وارد آمده بود ، اول طلوع آفتاب وارد شهر شده و به خانهء مرحوم ميرزا على مستوفى خزانه رفتيم . آنجا به حالت بدى افتادم و مشغول معالجه شدند . شرحى به ظل السلطان نوشتم ، ميرزا على مستوفى برداشت برد . فورا ظل السلطان كالسكهء خودش را با چهار اسب و چهار اسب هم يدكى و آبدار و غيره جلو فرستاد ، و يك نفر هم براى احوالپرسى من كه از زمين خوردن اسب مختصر آسيبى ديده بودم فرستاده بود . آن شب و آن روز را تا فردا عصر ، مشغول معالجه بودم . با يك روز فاصله معتمد الملك وارد شد ؛ حاجى حسن و پيشخدمت خودم و بنهء حاجى حسن هم رسيدند . ظل السلطان مرا خواست و من با هزار زحمت سوار شدم رفتم عالىقاپو ، ظل السلطان و معتمد الملك را ملاقات كردم . ظل السلطان گفت ، از شما سئوال مىكنم كه رفتن فرمانفرماى فارس به شيراز ، بدون دستگاه لازم و با اين وضع مختصر صحيح است ؟ من اظهار كردم ، خير . به تصديق من صلاح ندانستند كه با اين حالت مختصر وارد خاك شيراز شويم . ظل السلطان دو دستگاه چادر براى پيشخانه و پسخانه كه دو چادرپوش دو ديركى دارائى و تمام چادرهائى كه مستلزم اين دو دستگاه باشد با فراش معين كرد . يعنى يك دستگاه ايالتى از همه چيز حتى قهوه‌چى و قبل منقل و جزئيات با ناظر و كارخانه و فراشخانه و پيشخانه و پسخانه و آفتاب‌گردان ناهارخورى . از نظارتخانه هم تمام اسباب هشت مجموعه از ظروف مس و چينى و غيره با طباخ براى تهيهء شام و ناهار تا ورود شيراز ، و هم‌چنين مال سوارى از قاطر و شتر و سه يدك با يراق طلا در طى سه روز تهيه ديد . روز چهارم با تجمل ايالتى از شهر به قلعهء محمد على خان آمديم . قلعهء محمد على خان از مستحدثات خود آن مرحوم است در صحراى بدون آبادى و شوره‌زار « مرغ » . از آنجا به مهيار و شاه رضا ، به منازل معمول حركت مىشد . عبد الحسين كفرى پسر مرحوم خانبابا خان سردار به‌واسطهء اين‌كه علماى تهران او را تكفير كرده و فتواى وجوب قتل او را نوشته بودند - زيرا كتابى نظم و نثر به خط خودش بدست افتاده بود كه انبياء سلف و خاتم انبياء و ائمهء اطهار را نظما و نثرا هجو كرده ، بلكه الفاظ متجاسرانه نسبت به آن‌ها داده بود - صلاح خود را در طفرهء از تهران دانسته و به اصفهان آمده بود . وى از معتمد الملك شش هزار تومان طلب داشت و در معيت